باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

انصراف از مهد و روز شمار تولد سه سالگی

بعد از یک ماه رفتن و نرفتن مهد انصراف دادم چون مامانی هیچ علاقه ای پیدا نکردی فقط چند روز اول یه ذره شور و شوق داشتی نمی دونم شاید باید بیشتر تلاش میکردم یا مهدتو عوض میکردم ولی به نظر من چون اجباری در مهد رفتنت وجود نداره فعلا خونه بمون و از محبتهای آنای (مادر من که باران بهشون آنا میگه ) مهربونت بهره ببر . البته مامان برات یه برنامه هایی داره که انشالا به زودی پیادش میکنه . تولدتم نزدیکه و ما هیچ کاری نکردیم خیلی برنامه نداریم واسه این تولد, طبق معمول چون غریبیم تو این شهر مهمون خاصی هم نداریم تا ببینیم چی پیش میاد ولی یه دامن فرشته برات درست کردم یه تاپم دارم با دانش نداشتم راجع به خیاطی برات میدوزم امیدوارم خوب ...
30 مهر 1391

نوشته چند مخاطب دو

در سالهای سخت نوجوانی کتابهای زیادی خوندم و خودم جزئی از داستان شدم اسکارلت , آن شرلی , پر , جین ایر , بلندی های بادگیر , پرنده خارزار , بامداد خمار و خیلیهای دیگه که الان یادم نیاد با عشاقشون گریه کردم خندیدم عاشق شدم اما در همه ی زندگیم فقط یه نفر اومد که درکنارش احساس کنم خودمم و اون کسی نیست غیر از تو , تو که هیچ وقت این نوشته رو نمی خونی توئی که با وجودت به من معنا دادی با وجود تو دنیای من رنگ واقعیت گرفت و قبل از تو من در خیال قوطه ور بودم گرچه مادری داشتم که با چنگ و دندان منو با خود تا رویا هام پیش میبرد اما . . . وقتی تو اومدی معنای آرامش اهمیت امنیت برام واضح شد . شاید سالها طول بکشه تا آدم ها بفهمند چه گوهرهایی خدا...
28 مهر 1391

دانسته های این روزای باران از زبان فارسی

دختر گلم با اینکه خیلی بزرگ شدی و خوب هم حرف میزنی هنوز بعضی کلمات رو خیلی شیرین ادا میکنی که من قند تو دلم آب میشه وقتی میشنوم مثل : اموردم (omordam) = آوردم بشباق یا بشاق = بشقاب لاکشک = لاکپشت ( تلفظش مثل لاکپشت ) پلاسکیت = پلاستیک یشخال = یخچال البته قبلا دچخال بوده موازد باش = مواظب باش رادم رفت = یادم رفت ردونه = یه دونه اسپیکودو = اسکوبیدو ( انقدر اونطوری تلفظ کرده یه ربع فکر کردم درستش یادم اومد )  الان هر چی فکر میکنم بقیش یادم نمیاد بعدا کاملش می کنم  چند روز پیش میگفت بابا جون داری منو ببری پارک (منظور همون حوصله داری) داشت کارتون میدید میگه مامان چرا این لاکشکها ن...
26 مهر 1391

شب پائیزی در تفت

دیشب رفتیم تفت ( یه شهر کوچیک تو استان یزد ) که با اختلاف 20 کیلو متری با یزد یه دنیا اختلاف آب و هوایی با یزد داره یزد گرم و کم ارتفاع و خشک , تفت مرتفع و کوهستانی و خنک خلاصه یه پارک هم پیدا کردیم که واقعا زیبا بود طبق معمول به علت مشکل انتخاب اسمش بود بوستان بزرگ شهر    ...
22 مهر 1391

هنرمندای پر افتخار کشور ما

انقدر حواسم به سهم فراموش شده بچه ها بود که یادم رفت از زحمات این سه هنرمند زحمت کش و دوست داشتنی که از سالهای نوجوانی من تئاتر رو با برنامه های مختلف شروع کردن و در آخر با اسم عمو فیتیله ای ها جمعه های بچه ها و بزرگترها رو شاد کردن ولی چه حیف که هیچ وقت قدر این جور آدمها رو هیچ کس نمیدونه خصوصا شبکه دو و تهیه کننده . . . برنامه که برنامش با وجود همچین گلهایی برنامه شد و حالا جاشونو دادن به چند تا آدم چاق و بی هنر و . . .که اصلا باعث شادی که نمیشن تمسخر برانگیز هم هستن . یادمه تو سالهای دبیرستان میرفتم تئاتر که اتفاقا تئاتر کودک بود نقشی که داشتم نقش خوبی هم بود خلاصه پدرم یه روز منو کنار کشید و گفت دختر , فلان...
21 مهر 1391

سهم بچه ها از محبت

دیشب فیتیله ای ها (آقایان حمید گلی , علی فروتن و محمد مسلمی ) یه جشن تو یزد داشتن به مناسبت جشنواره فیلم کودک ما هم از طرف شرکت بهمون بلیط دادن و رفتیم خیلی عالی بود ( من خودم خیلی دوسشون دارم عمو پورنگم دوست دارم ولی متاسفانه از خاله شادونه خیلی بدم میاد ) حالا بماند باران که اول خیلی تعجب کرده بود که اون همه جمعیت رو یه جا دیده بود ولی بعد از مدتی یخش وا شد و دست میزد و جیغ و . . . خلاصه اینکه پدرا مادرا بچه ها همه شاد بودن و مسابقه هم دادن اما توی سالن کلی بچه بی سرپرست و یتیم بود چون شرکت شوهرم فقط کلی بلیط داده بود بهزیستی . من البته اصلا یاد اونا نبودم ولی بابای باران کمی گرفته بود . نمی دونم چی بگم یه جشن که بچه ها باید توش...
21 مهر 1391

کتابی برای تمام سنین

 شازده کوچولو شاهکار اگزوپری کتابی ست که برای هر گروه سنی جواب میده لطیفترین شخصیتی که تا حالا نوشته شده شازده کوچولو که از یه سیاره کوچک به زمین میاد و . . . اگه کسی نخونده باشه نباید لحظه ای غفلت کنه  که حتما ترجمه محمد قاضی باشه من این قسمت رو گذاشتم که کتابای خوبی که خوندمو معرفی کنم که اصلا یادم رفت پست بذارم اینم برای جبران تا بعد . . . ...
20 مهر 1391

تمام سالهای پرشور من

چند روز پیش استاد نقشه برداری که مسن هم هستن برای کار با دوربین بردنمون حیاط دانشگاه خلاصه وقتی برگشتیم تو کلاس یه نصیحت پدرانه کردن که خانمها این اصلا کار خوبی نیست که توی جمع بخندن که روی صحبتش نه با خانمهای ٤٠ یا ٥٠ ساله (که بنظرمن اونم ایرادی نداره ) که با دخترهای ٢٠ ساله یا کمتر بیشتر بود البته بنده جز مسنهای کلاسم چون ٢٨ رو پرکردم . واقعا دلم واسه ی خودم , زن بودن و فرهنگ غلط تو این جامعه گرفت یادمه اون موقع ها که دبیرستانی بودیم اگه تو خیابون میخندیدیم یا باید نگاه های زیر چشمی و حرفهای در گوشی رو تحمل میکردیم یا حتی تذکر های مسخره آخه کسی نبود بگه تو این سالهای پرشور نوجوانی و جوانی اگه نخندیم پس کی . . . طوری شده بود که ایمان ...
20 مهر 1391